پایگاه فرهنگی شهرستان اندیکا
پایگاه اطلاع رسانی اندیکا

http://www.azadmardan.com/cache/sj_business/9c4ec10f1b6a1cb7da729bcc7ac74f59.png

 

   فرامتن: بنده از ديرباز، نزديك 22 سال است كه با اشعار و نوشته‌ها و روحيّات و شخصيّتِ سركار خانم سريا داودي حموله آشنا هستم. نويسنده و شاعري نوگرا و جسور و با قلمي شیوا ( كه سعي دارد در حوزه‌هاي ديگر معرفتي مانند اين نقد قلم بزند) دمخور بوده‌ام؛ و روزگاري در شهر نجف‌آباد (اصفهان) در نشست‌هاي ادبي، با ايشان همكار، و هميشه به عنوان يك علاقمند و همكار، پيگير كارهاي ايشان بودم.

 

ادامه در ادامه مطلب...


   فرامتن: بنده از ديرباز، نزديك 22 سال است كه با اشعار و نوشته‌ها و روحيّات و شخصيّتِ سركار خانم سريا داودي حموله آشنا هستم. نويسنده و شاعري نوگرا و جسور و با قلمي شیوا ( كه سعي دارد در حوزه‌هاي ديگر معرفتي مانند اين نقد قلم بزند) دمخور بوده‌ام؛ و روزگاري در شهر نجف‌آباد (اصفهان) در نشست‌هاي ادبي، با ايشان همكار، و هميشه به عنوان يك علاقمند و همكار، پيگير كارهاي ايشان بودم.

در بدو امر، از نقد ايشان تعجّب كردم كه عمدتاً در نقد، جانب انصاف را نگه مي‌داشت، اما در اين نوشته، آن‌ را رعايت نكرده است و بي‌مهابا، به كتابِ دوست ديگرم، آقاي مصطفي عليزادۀ گل سفيدي، حماسۀ زاگرس تاخته است!

   آقاي عليزادۀ گل سفيدي را، با کتاب سرداران گمنام‌اش شناختم و تعجّبم از اين شد،... كه نويسنده‌اي در بين اهل قلمِ بختياري پيدا شده كه تاريخ را دقيق خوانده و برايش دغدغه است؛ و آن را، درست و علمي مي‌نويسد. تشويق شدم كه ديگر كتابهايش را بخوانم وخواندم. برايم مسلّم شد كه در نظرم به اشتباه نرفته‌ام؛ و از آنجايي كه از نوجواني دغدغه‌ام تاريخ بختياري بود، با ايشان براي ساخت فيلم مستندی از ماجراي قيام عليمردان خان، به مشورت نشستم و ديدم ايشان با چه جزیياتي اين ماجرا را دنبال كرده است؛ كه كافي بود بازگويي يكي از آنها، ايجاد فتنه‌ها نمايد. عليزاده را فردي علمي، با قلمي شيوا وسلیس وعلمی، دغدغه‌دار قوم و وطن و مذهب و جزء‌نگر، و در عين حال، متعادل ديدم. سپس، اين ارتباط، به دوستي ای عميق منجر، و به همكاري، در پروژه‌هايي ا‌نجامید.

   با اين كه خود، نقدي بر كتاب آقای عليزاده دارم؛ ولی اذعان مي‌كنم، در بين تمام تاريخ‌‌‌ ‌نويسان آماتور، تنها متني است كه با نسبتی زياد، شيوه‌اي علمي را براي نگارش متن اش  انتخاب كرده است؛ اما باتوجّه به تعصّب، و تعلّق خاطري كه داشته، نتوانسته احساساتش را در رابطه با موضوع، وارد متن نكند و ادبيات را با تاريخ خلط كرده است.

   اما، با خواندنِ نقدِ سركار خانم داوودي، بر‌آن شدم كه مقالۀ ايشان را كه دچار تناقضات فراواني است، به نقد بكشم كه اميدوارم، با سعايت و حوصله‌اي كه از ايشان سراغ دارم، آن ‌را به ديدة اغماض بنگرد و مرا همكارِ خود بداند و همتبار.

متن: نويسنده ارجمند مقالۀ تحريف تاريخ بختیاری، در ابتداي مقاله‌شان سؤالاتي پرسيده‌اند كه سؤالات بسيار مهمي است، اما به هيچكدام از اين سؤالات پاسخي نداده‌اند و حتّی، ساختاري را در مقاله و نقدشان بنيان نهاده‌اند؛ امّا اين ساختار را بسط نداده‌اند! زيرا اگر براي نقد و نظرشان؛ و ايراداتي كه به متن ‌گرفته‌اند، ريفرنس يا ارجاع به متنِ کتابِ حماسۀ زاگرس مي‌دادند، نقدشان دقيق و اصولي مي‌شد. اما در تمام طول نقد، هيچ ارجاعي نداده تا ما بدانيم و قضاوت كنيم كه اشتباه نويسنده باتوجّه به داده‌اي كه مقاله‌نويس گفته، اين است. در ابتداي مقاله گفته‌اند: تاريخ مسئوليتش را در قبال قوم بختياري انجام داده است. آيا واقعاً تاريخ مسئوليتش را در قبال جامعۀ بختياري انجام داده است؟!!!

    جامعۀ بختياري به اندازۀ كافي، در طول تاريخ، مورد بي‌مهري خودي و غيرخودي قرار گرفته است. چه از درون: با عدم تعقّل گرایی، احساسات گرايي مفرط، افراط در گرايش به اسطوره سازي‌های کاذب، گرايشات شووینیستی، عدم توجّه به تاريخ‌نگاري و تاريخ‌نويسي در گذشته، داشتن تاريخ و ادبيات شفاهي و نه مكتوب، و تكيه بيش از اندازه به گذشته‌گرايي، عدم همگرايي متعادل و عميق، در راستاي سياست‌هاي جامعۀ بختیاری- درجهتِ اعتلاي مذهب و ملّت، ظلم و جور بعضي خوانين ظالم به مردم بختياري و استفادۀ شخصي از ظرفيت‌هاي جامعۀ بختياري. و چه از بيرون: استفادۀ ابزاري انگليسیها از ظرفيت‌هاي جامعۀ بختياري، ظلم و ستم حاكمان جور قاجار و پهلوي، تقسيم‌بندي ظا‌لمانۀ جامعۀ بختياري در سه استان، و سياستِ كثيف و ضد مذهبيِ انگليسيها در سدة گذشته، در تهي كردنِ بختياري از مذهب كه چشم اسفندیار ما در اجتماع و تاريخ شده كه بسيار قابل پژوهش است. كافي است به سفرنامه‌ها وخاطرات مستشرقین، بخصوص انگليسي‌ها، سري بزنيم.

   پس باتوجّه به اين مهم، و باتوجّه به ادبيات و تاريخ‌نويسي نحيفِ بختياري، غيرمنصفانه است كه چنين بي‌رحمانه به اين تاريخ‌نويسي نحيف حمله بريم. مگر چه مقدار در اين‌باره پژوهش درست تاريخي شده است؟

   غير از تأليفات عالمانه و عميقِ محقّق ارجمند امريكايي گارئويت، كه با تلاش‌هاي‌ مجدّانۀ مرحوم مهراب اميري ترجمه و به لطف انتشارات آنزان به چاپ رسيد؛ در روزگاري كه فقر همه چيز بود و ما هنوز به عصر اطلاعات وارد نشده بوديم، كدام اثر تحقيقي علمي را سراغ داريم كه تاريخ بختياري را از محاق درآورده باشد؟ اكثر تاريخ‌نويسي‌هايِ دو دهۀ اخير، بيشتر تاريخ‌نويسي‌هاي آماتوري و ذوقي، بدون توجّه به نظريه‌پردازي تاريخي و صرفاً، تلاش‌هاي شخصي و بدون نگاه عالمانه بوده است؛ كه اكثر قريب به اتفاق اين تاريخ‌نويسي‌هايِ قوم نگارانۀ احساسی، محل شائبه و تضارب آراء فراوان شده است. در صورتي كه بختياري يك نظام يكپارچه و داراي تاريخي عميق، اما ناروشن‌ است در جزئيات، نه در كليات؛ كه كمتر كسي كمر همّت براي تحقیق و نگارش تاريخِ بختياري به شكلي عميق برداشته است. همانطور كه در جايي گفته‌ام (مقدمه‌اي تحليلي بر شعر معاصر بختياري – مجلۀ کوهرنگ شمارۀ 30 – مرداد 1392) شاعران بختياري در دو دهۀ گذشته، مشغول بازآفريني فرهنگ وگذشتۀ بختياري‌اند و تلاش‌هايي نيز در حيطۀ تاريخ‌نويسي نه تاريخ‌نگاري دارد مي‌شود (كه اين دو شيوه بسيار با هم فرق دارند) و سعي در روشن كردن جزیيات تاريخ بختياري دارند. به نظر مي‌رسد، با اين حجم فراوانِ ماجراهاي تاريخي و در سايه ماندن اين تاريخ، بايد درجمع نخبگان، تلاش شود تا کرسیِ ادبيات و تاريخ بختياري حداقل در دانشگاه‌هاي مناطق بختياري‌نشين  ایجاد شود.1

   يكي از دلايل تاريخ و ادبيات شفاهي ما بختياري‌ها و كلاً لرزبانان (كه بيشتر داراي تاريخ و ادبيات شفاهي‌اند) اين است كه اين جامعه، در هيچ كدام از سلسله هاي پادشاهي، نقش سرسلسله و حاكم را نداشته‌اند؛ و بيشتر به علّت نوع و شيوه زندگي‌شان، به عنوان قواي سخت‌افزاري استفاده شده‌اند؛ و به علّت بي‌سوادي  مداوم و نبود دانش و تفکّر وزندگی در آیند وروند، كمتر فردِ متفكری چه در تفكر سياسي و چه اقتصادي و غيره...  به وجود آمد. حتّي، وجود افرادي مانند عليمردان خان اوّل (در دورۀ سلسله صفوي، افشار و زندیه) محل شائبه شده است. البته بودند افرادی مثل محمدتقی خان چهارلنگ وحسینقلی خان ایلخانی که باعث اتحّاد بختیاری ها شدند، اما تلاششان دیری نپایید و مورد سوءظن وقتل، از طرف عمّال قاجار قرار گرفتند. حتّي با ظهورِ فردي مانند سردار اسعد بختياري، او هم دچار مصلحت‌انديشي‌هاي قومي و سياسي شد و نتوانست به طور كامل از نفوذش استفاده كند. زیرا شيوه‌اش در بختياري جديد بود و همراهي نداشت و به علل مشخصی از صحنه کنار کشید. ياهمچنین، فرد ذي‌نفوذی همچون ضرغام السلطنه بختياري با مشاهدۀ انحرافات انقلاب مشروطه، در اوج مشروطه كنار كشيد و گمنام ماند.

   نويسندۀ گرامي، در پاراگراف دوّم گفته‌اند: «در تحليلِ هر رخداد تاريخي، بايد مهم‌ترين ركن، يعني بي‌طرفي را لحاظ و نسخه‌شناسي و تاريخ‌پژوهي را كه از معيارهاي ارزشي يك مقالة تاريخي محسوب مي‌شود در نظر داشته باشند».  

   آیا نویسندۀ گرامی، خود اين مهم را رعايت كرده‌اند و بي‌طرفانه به نقد نشسته‌اند؟ تمام طول نقد، سوالاتي بدون پاسخ و بدون رفرنس يا ارجاع به متن است! كدام نسخۀ مهمي بوده كه نويسندة حماسه زاگرس نياورده‌اند، یا در نظر نگرفته‌اند ومنتقد از آن خبر دارد؟!

   در نقد هر متن یا كتابی، حتماً بايد اطلاعات و دانش ما يا برابر با كتاب باشد، يا فراتر و يا اين‌كه اصول را بشناسيم. نويسنده كتاب آيا از هيچ شيوة علمي استفاده نكرده است؟ باتوجّه به متن کتاب، مشخص مي‌شود كه نويسنده براي نگارش اثرش، طرح داشته است.  ا‌و نگاهي ايدئولوژيك به شخصيّت عليمردان خان داشته و طبق نظريه‌اي بيش رفته است. نظريۀ نويسنده اين است كه: قيام عليمردان خان در ادامة قيامهاي مردمي و مذهبي قسمت اول كتاب است و بعد از آن در تحليل ويژگي‌هاي قيام،  اساس اين نظريه را بر رعايت ارجاع به گفته‌ها و روايات كتبي موجود در روايات مستندی كه دربارة عليمردان خان اظهار شده، گذاشته است. آن هم از طرف افراد و نام‌آوران به نامی که شناخته شده‌اند.

    قيام عليمردان خان درآن زمان، با توطئۀ سكوت مواجه شد.  چه در داخل ایل، از طرف بعضی افراد مطّلع ( کافی است به نامه‌های منتشر شده و نشدۀ سردار نصیرخانِ سردارِ جنگ نگاهی بیندازیم)؛ و چه در حكومت وقت رضاخان وچه بعداً. شايد اين توطئۀ سكوت با مرگ آخرين بازمانده‌ها شكسته شود كه ا‌لبته چنين نخواهد شد. زيرا مصلحت‌هاي قومي نخواهد گذاشت كه شايد فتنه‌اي برپا شود! يك سؤال مهم از تاريخ معاصر بختیاری؟ چرا خاطرات قسمت دوم زندگي و قسمت مهم زندگي سردار مريم، اين بانوي دلاور مفقود شده است؟ که شاید با چاپ و نشر این خاطرات ابهامات زیادی از آن واقعه بر طرف شود.

   نويسنده تكيه اش را بر اقوال شفاهي اصلاً نگذاشته است؟ زيرا راويان دست اول در دل خاك خفته‌اند. تاريخ‌نويسان بختياري خيلي دير به اين واقعه توجّه نشان داده‌اند. حتي به روزنامه‌هاي همزمان با قيام رجوع كنيم، كاملاً به تحريف واقعه پرداخته‌اند. يا حتي به خاطرات سردار اسعد سوم (سردار بهادر) مراجعه كنيم اشارۀ كوتاه و دردناكي كرده است و او را ياغي خوانده است. زيرا مصلحت ايجاب مي‌كرد چنين بنويسد. او وزير جنگ رضاخان بود!

   برخلافِ نظر سركار خانم داوودي و تكيه ايشان به خرد جمعي و قومي، طي پژوهش و تحقيق ميداني و كتابخانه‌اي كه در رابطه با ماجراي عليمردان خان كردم؛ به هيچ روايت وسند شفاهی متقنی كه بر پايۀ آن بتوان استناد كرد( براي ساخت فيلمم) كسي را پيدا نكردم. اگر راوياني بودند، يا به علّت كهولت سن دچار فراموشي شده بودند، يا خاطرة محوي از پدرانشان شنيده بودند و جز مشتي افسانه و روايت متناقض چیزی نداشتند. گسترۀ اين تحقيق، از مرداني كه سنّشان نزديك به ماجرا بود تا اساتيد دانشگاه (كه خوشبختانه اساتيد دانشگاه در كمال شجاعت اذعان مي‌كردند، از جزیيات ماجرا چيزي نمي‌دانند) در برگرفت و هیچکدام چيزي براي گفتن نداشتند. حتي به  وابستگان عليمردان خان نزديك شدم كه  تنها دو نفر از وابستگان،  اطلاعات ذي قيمتي در اختيارم نهادند.2

   نويسنده گرامي نقد در پاراگراف سوم مي نويسد: « - اين قلم با نگراني از اذهان بختياري  برآن شده تا آسيب‌شناسي كند كه آيا در كتاب «حماسه زاگرس» گل سفيدي توانسته شرح مبارزه‌ي قومي را قطعيت بخشيده و حداقل به سؤالات نظري مخاطبان پاسخ دهد؟»
   اين نگراني قابل ستايش است؛ اما كجا ما اثري از اين نگراني ديده يا مي‌بينيم، آيا نگراني ايشان شخصي و غرض‌ورزانه نيست؟ روش ايشان در آسيب‌شناسي كدام شيوة نقادانه است؟ مرجع‌شناسي؟ نسخه‌شناسي؟ بر پايه يك نظريه، و حتي نظريۀ خود نويسنده كه بهترين ابزار را در اختيار مي‌گذارد؟ كه البته هوشمندي ايشان (نویسندۀ کتاب) است در درك فضا و زمان و موقعيت شكنندۀ ما بختياريها در سي سال گذشته؛ كه نوشتن كتاب، اصلاً بر پايه اين نظريه است. كه اگر اين نظريه نباشد اساساً بخش اوّل كتاب اضافه است.

   اين مخاطبان كيستند که ایشان نگران اذهان آنان است؟ اصولاً چند نقد و نظر عالمانه به اين اثر (حماسۀ زاگرس) نوشته شده است كه نویسندۀ کتاب، نكته‌اي را خالي گذاشته و سؤالاتي را پرسيده (از متن) كه باعث نگراني شده است؟

   مخاطبان كتاب، قطعاً عوام نيستند (كه هر چند در ساختار كتاب، نويسنده به اين سمت، باتوجه به همان نظريۀ ايدئولوژيك رفته است) و خواص‌اند. پس دغدغه‌اي نمي‌ماند. در نظراتي كه در ذيل نقد در اينترنت در وبلاگ شخصی منتقد، ثبت (كامنت) شده بود؛ اكثر قريب به اتفاق گفته بودند كه كتاب را نخوانده‌اند و اين بيشتر يك شوخي تلخ است! آخر چطور با نخواندن يك متن مي‌شود سؤالاتي در ذهن مخاطبان ايجاد شود كه ما را دچار نگراني كند؟ كه متأسفانه اين عادت بدي است كه به اقوال استناد مي‌كنيم تا به متون ...!!

   در پاراگراف‌هاي پنجم و ششم و هفتم، سؤالات متعدد و فراواني پرسيده شده است. آيا بهتر نبود براي دوري از شائبه، ارجاعي به متن، يا پاسخي بدانها داده مي‌شد؟ مگر آقاي گل سفيدي، دربارۀ اين واقعه، تخيّل كرده است؟ با اين همه سند و گزارش، دربارۀ شروع قيام كه رقيب عليمردان خان، تمام آنها ‌را به مقامات بالا گزارش مي‌كرده است؛ مگر چه سؤالاتي باقی مي‌ماند؟ دلايل اين قيام به وضوح گزارش شده است. اين همه دليل تاريخي و عقلي و زور و فشار به يك قوم، مگر كم است كه قومی، يا عدّه مردمي، سر به شورش گذارند؟ مگر كم است نمونه‌هاي آن در تاريخ همزمان با قيام عليمردان خان؟ كافي است دقت كنيم كه رضا‌شاه از سال 1304 تا 1308، به شدّت درگير سركوبي قيام ميرزاكوچك خان در شمال، كلنل پسيان در شرق، شورش سميتقو در كردستان، صولت الدولۀ قشفایی در فارس بود. از ناحيۀ بختياري، به خاطر حضور سردار بهادر در رأس وزارت جنگ، خاطرش از بختياري راحت بود. بنابراين، اصلاً اين حركت را جدّي نگرفت و آن را اتفاقي درون قومي ديد كه حل مي‌شود، اما با حركت بسوي شهركرد و گسترش قيام، توجّهش براي سركوبي به اين سمت جلب ‌شد. اين سياست اصلي رضاخان بود كه تمامي قيامهاي مردمي را سركوب كند و متأسفانه توانست اين كار را بكند. كه شايد...، و قطعاً، هنوز اين رويداد موافقان و مخالفان بسياري داشت ودارد، اما براي قوم بختياري، بسيار گران تمام شد. اما تعجّب مي‌كنم كه منتقد محترم، در پايان پاراگراف اظهار مي‌دارند، اين قيام تا چندين دهه، دستاورد براي قوم بختياري داشته است!؟ مي‌توان سؤال كرد چه دستاوردي داشت؟! ‌اگر قيام به پيروزي مي‌رسيد، شايد دستاوردهايي مي‌توانست داشته باشد. اما شكست قيام، نه تنها دستاوردي نداشت، بلكه باعث فروپاشي گستردۀ زندگي قوم بختياري شد و باعث اضمحلال قدرت غبطه انگیزِ 200 سالۀ قوم بختياري شد. بخاطر اين، نه تنها دستاوردي نداشت، كه به خاطر نوع زندگي قوم بختياري( که با تمام اقوام همجوار تفاوت اساسی وماهوی داشت و اينكه بيش از 80 درصد اين قوم زندگي كوچ‌نشيني در‌آيند و روند داشتند) اين شیوۀ زندگی، به طور كامل نه؛ كه از هم پاشيد. این شکست، باعث تبعات دامنگيري مثل مهاجرت به شهرها شد كه تمام آن را مي‌توانيم لمس كنيم.  تبعات آن شکست، خود پژوهش جدايي را مي‌طلبد که بزرگترين ضربه‌اش، تقسيم قوم بختياري در سه استان بود.

   در پاسخ پاراگراف هشتم، مگر جز اين است كه حركت عليمردان‌خان در تاريخ، حركتي ملّي بود، با پشتوا‌نۀ مردمي و حمايت بعضي خوانين ضد رضاخان، اما چرا به پيروزي نرسيد؟ که خود نياز به پژوهش فراواني دارد و متأسّفانه تاريخ‌نويسان، در اين‌باره سكوت كرده‌اند و از ابهامات تاريخ معاصر است، که حتماً خيلي از اسناد به دست نيامده است.  شاید اگر، گزارشات دادگاه عليمردان خان خوانده شود، بسياري از ابهامات رفع خواهد شد و حتماً بسياري از روايات شفاهي در توطئۀ سكوت قرار گرفته است! اما چرا با همة اين نامراديها، شخصيّت عليمردان خان، محبوب‌ترين شخصيّت بختياري است؟ حتي فراتر از سردار اسعد؛ كه زندگي و شيوۀ مرگ عليمردان خان، خود گواه اين محبوبيّت است.  حتماً اين قيام، مخالفان و موافقان زيادي داشته كه در كتاب، بدانها اشاره شده است، امّا چطور نويسندۀ محترم نقد، بدان توجه نكرده‌اند؟

   اما كليدي‌ترين اظهارنظر نويسنده در پاراگراف نهم صورت مي‌گيرد. بيان مي‌دارند كه: «به زعم من، حماسۀ زاگرس يك تاريخ تحميلي است، چرا كه مؤلف، خود خواسته، مبارزه را در مسير ديگري برده است كه نوعي يقين‌زدايي از ذهنيّات قومي مي‌باشد كه اين فرض منطق علمي و سنديت تاريخي ندارد». نويسندۀ محترم نقد، در طول نوشته‌شان از كدام يقين‌زدايي صحبت مي‌كنند؟ اصلاً كدام يقيني هست كه قوم بختياري نسبت به آن ذهنيّت دارند؟ در مراحل تحقيق  فيلم مستندم، اصلاً كسي عليمردان خان را نمي‌شناخت و اطلاعات دقيقي در مورد نحوه و روند قيا‌مش در دست نداشت! من ابتدا از اساتيد تاريخي كه در نقاط مختلف بختياري بودند شروع كردم، همه اظهار بي‌اطلاعي مي‌كردند. اساتيد تاريخي كه در دانشگاه درس مي‌دادند و خود بختياري بودند و با كمال شجاعت مي‌گفتند كه در طول تحقيقتان اگر نتيجه‌اي حاصل شد، حتماً در اختيار ما نيز بگذاريد. مردم و عوام كه خود حديث مفصلي است كه اسناد اين تحقيق را به صورت مصاحبه دارم. حال چگونه است كه بعد از هشتاد سال، فردي علمي و دانشگاهي، از فرزندان خود بختياري، دست به اين تحقيق زده، آن هم نه افسانه‌سرايي، بلكه تاريخ‌نويسي كرده، چنين مورد حمله قرار مي‌گيرد؟ جاي تعجب دارد وسؤال؟!  اطلاعاتي كه عوام داشتند يكسري افسانه‌سرايي پراشتباه بود.  بعد از تحقيق كتابخانه‌اي، كه نتيجه نگرفتم! در تحقيق ميد‌اني‌ام به خيلي از طايفه‌هايي كه در قيام نقش داشتند و از افراد مطلعي كه می‌گفتند چیزی برای گفتن دارند پرسیدم، ولی متأسفانه، اكثر  قريب به اتفاقشان اصلاً اطلاعي از نحوه و روند قيام نداشتند.

  اين كتاب( حماسۀ زاگرس) مقدمه‌اي است كه ما مفصل به علل شكست قيام 1308 كه شكست دستارودهاي مشروطه و علل اضمحلال بختياري است بپردازيم.  آنقدر نكات آشکار وجود دارد كه تاريخ‌نويسان حرفه‌اي را مي‌طلبد كه به اين مهم بپردازند. واقعة تنگ شليل سرآغاز اين اضمحلال است. پس بنابراين چه ذهنيتي باقي مي‌ماند كه يقين زدايي از طريق اين كتاب در آن شده است؟

   عجيب است كه متأسفانه، نويسندۀ محترم نقد، هيچ كجا از متنِ آقاي گل سفيدي ارجاعي نمي‌دهند كه ما بدانيم ايشان كجاي تاريخ را تحريف كرده‌اند و عقايد شخصي آورده‌اند؟  تمام كتاب، سند و روايات مكتوبي است كه از افراد مختلف و اكثراً غيربختياري روايت شده است؛ و ‌آثاري‌اند كه تاريخ چاپ دارند. بازهم تعجب از نويسنده اين است كه ايشان فرق چوبدستي و عصا را نمي‌دانند و تشخيص اين عكس را نفهميده‌اند كه با چاپ اين عكس نویسندۀ کتاب خواسته‌اند تأكيد كنند كه قيام صرفاً يك حركت نظامي نبود، بلكه فكري پشت آن بوده است، اما به دلايل مختلف اين مهم اتفاق نيفتاده است. البته در رابطه با ريشه‌هاي فكري قيام، سند بسيار كم است. قيام وقتی شكل گرفت كه اوج خفقان رضاخاني بود و روحانيّت كاملاً در محاق  قرار داشت. عليمردان خان، حواسش به گرايشات چپ و راست حتماً بوده است، زيرا تاريخ‌نويساني كه اندك اشاره‌اي به اين واقعه كرده‌اند، آن‌را قيامي مردميِ فارغ از ايدئولوژي‌هاي مرسوم دانسته‌اند. كما اين‌كه او در اوج گرايشات سوسياليستي و كمونيستي زمانش قرار داشت؛ اما گرايشي بدانها پيدا نكرد. اما نقشۀ روي جلد! در اينجا نقشه، صرفاً اشاره به روند خط سير قيام کرده است، در صورتي كه نويسنده همه جا اشاره كرده است، قیام در منطقة بختياري‌نشين صورت گرفته است.

   نويسنده گرامي به خرد قومي اشاره مي‌كنند، اما اصلاً جمله شان را باز نمي‌كنند كه اين خرد قومي چه كساني هستند؟ چطور اين گفته ها و نقلشان سنديت ندارند؟ مگر مهر و امضایي در پاي سندها نیست؟ مگر اين كه خدايي نكرده احساس شود طايفۀ نويسندۀ نقد در قيام نقشي منفی داشته‌اند؟ وحال از انعکاس این اسناد رنجور شده اند! كما اين‌كه خيلي از طوايف بختياري جه مثبت جه منفی نقش داشته‌اند، پس حال بايد بيايند عرض كنند كه نه اين سندها خلاف واقعند و وجود خارجي ندارند. بنده در مجموعه سند ديگري كه به لطف آقاي دكتر پوربختيار جمع‌آوري شده است در كتاب مستقلي به سندي برخوردم از طايفۀ خودم (من از طايفۀ هاروني زیر شاخۀ محمد صا‌لح هستم) اما اين اسناد مربوط به گذشته اند و ما نبايد در نقد و بررسي‌مان حبّ و بغض و عداوتمان را وارد نقد كنيم كه دور از انصاف است! متأسفانه تمام طول نقد، نقدي پر از حبّ و بغض ، بدون ارجاع به متن يا متون ديگر، تنگ‌ ‌نظرانه و بدون تحليل است!

   اگر قرار بود كه آقاي گل سفيدي خدمات عليمردان خان را براي رقيب او بنويسد (پس بايد طايفۀ بزرگ و مشخصي كه در تمام طول كتاب بزرگان آن طايفه در آن دوره ايلخاني چارلنگ بودند و رقيب عليمردان خان را تسرّی دهيم به مردمِ مظلوم آن طايفه كه از شريف‌ترين و مشهورترين طوايف چهارلنگ هستند و آنها را دشمن عليمردان خان بدانيم! نه متأسفانه اين تحليل علمي و درست و حتي عرفي ای نيست.

   متن كاملاً با فرضيه نوشته شده است و دوباره تكرار مي‌كنم كه متن آن حجّت نيست و قابل نقد است و اتفاقاً با فرض و فرضيه پيش رفته است نه با حكم و قطعيّت كه اين عنصر اساسي يك اثر تحقيقي است. زيرا نويسنده كه در زمان واقعه نبوده است. پس حتماً به فرضيات پناه مي‌برد و براي اثبات آنها سند آورده، كه آقاي گل سفيدي كم سند نياورده است و فكر كنم بايد نسخه‌شناسي درجه يك، در مورد پيش پا افتاده بودن‌آنها نظر بدهد. زيرا تبارشناسي نویسندۀ نقد بسيار احساسي و شاعرانه است و محل سؤال؟. مگر مي‌توان كسي را در هر دورۀ تاريخي پيدا كرد كه اشتباه تاريخي انجام نداده باشد كه تبار شناسي قضيه مي‌تواند دردسر‌ساز و فتنه‌انگيز باشد و من فكر مي‌كنم دليلِ اصلي نقد غرض‌ورزانۀ سركار خانم داودي، همين نگاه تبارشناسانۀ احساسي و عاطفي است! همة ما اشتباه مي‌كنيم. اما بيشتر ما چوب تاريخ را مي‌خوريم، پس بايد گلايه از شخص يا اشخاصي نكنيم كه آينه در برابرمان مي‌نهند. كافي است به نوشته‌هاي سيّاحان و جهانگردان دويست سالۀ گذشته بكنيد كه قصّۀ اسفناكي از تاريخ ما مي‌گويند. سفرنامۀ بارون دوبد، سيّاح روسي سند درجه يكي است.

  اصلاً بايد بگوييم و قابل توجّه است كه بزرگترين اشكال قيام عليمردان خان اين بود كه ريشه هاي روشنفكري نداشت و قيامي اساساً‌ خودجوش و مردمي بود و واكنش منطقي به ظلم و جور رضاخان. بنده در تحقيقاتم خيلي سر زدم، چيزي نيافتم كه اگر نويسنده گرامي مي‌تواند سند معتبري نشان دهد با کمال میل مشتاق آن هستم. كافي است فرض كنيم ظالمي بيايد خانه و كاشانه‌ات را به يغما برد، اولين عكس‌العملت شخصي است و غيرمنطقي، چون مي‌تواند تو را در برابر ظالم تا دندان مسلح نابود كند و ايستادن در برابر چنين ظالمي دل شير مي‌خواهد و اساسا ً‌حركت عليمردان خان از اين نوع واكنش است و بهتر است كه دنبال سويه‌هاي روشنفكري نباشيم كه به بي‌راهه مي‌بردمان و حتي افسوس از اين‌كه چرا مته به خشخاش گذاشتيم. بهتر اينست واقعيات تاريخ را تحليل كنيم.

   تناقض عجيب نويسندۀ محترم در اين است، در حالي كه مي‌گويد اين تاريخ، تاريخي ملي است و بايد با سند و مدرك صحبت كرد ؛ در جاي ديگري مي‌گويد تاريخ بختياري در زمرة تاريخ شفاهي قرار مي‌گيرد و نويسندۀ كتاب نظر شخصي داده است و به بي‌راهه رفته است!!! براستي كدام نظر نويسنده محترم را بايد قبول كرد؟ اساساً موافق صددرصد گفتۀ ايشان هستم كه تاريخ بختياري بيشتر شفاهي است، پس چطور مي‌توان به سند و مدركي دست پيدا كرد؟ تاريخ شفاهي تاريخ راويان است كه به تعبير خود تاريخ را بيان كرده‌اند.  اين تاريخ شفاهي در روايات افرادي كه خاطرات خود را نوشته‌اند كاملاً مشهود است كه تاريخ را به روايت خود گفته‌اند مانند: خاطرات سردار مظفر، سردار بهادر و اينها سند علمي و معتبر نيستند. بلكه اظهار‌نظر شخصي است و خواهر گرامي ما يا كتاب را نخوانده‌اند يا مي‌خواهند با چشمي پر از حبّ و بغض كتاب را ببينند كه متأسفانه چنين كرده‌اند!

    اين محل اثبات اين نيست كه كتاب آقاي گل سفيدي اشكال علمي ندارد، كه متأسفانه هنوز نقد منصفانۀ مكتوبِ علمي در رد يا اثبات اين كتاب نديده‌ام. اكثراً به ايرادات شفاهي و كلّي پرداخته‌اند و احساسی برخورد كرده‌اند!

   تعجب عجيب از نويسنده در پايان است كه خود را در جايگاه مدعي‌العموم مي‌بينند و تظلم‌خواهي دربارۀ نگارش اين كتاب مي‌كنند !!؟
  دوستان را به صبر و انصاف و مطالعۀ دقيق كتابخانه‌اي و ميداني تشويق مي‌كنم كه بايد دقيق و موشكاف و با انصاف نقد كنيم و با دانشِ تحليل، نه اينكه دانش‌مان را به رخ بكشيم كه اظهار فضل مي‌شود.

   بازهم اشاره مي‌كنم، تحقيقات ما در حوزۀ بختياري بسيار نحيف است و عمدتاً از سمت خارج از ما صورت گرفته است. بهتر است خود را مجهز به سلاح دانش و انصاف كنيم و چشمها را بشوييم و جور ديگر ببينيم كه شايد خداوند بزرگ به ما قوم مظلوم نظري از سر لطف كند كه خود در قرآن كريم مي‌گويند ما سرنوشت هيچ قومي را تغيير نمي‌دهيم، مگر همان قوم بخواهند. حال كه در دوره‌اي قرار گرفته‌ايم كه جامعۀ بختياري، نويسندگان و عالمان زيادي را در دامان خود دارد، بياييم و قوم خود را به تعقل‌گرايي، صبوري، نگاه نقادانه از درون و بازسازي مجدّد اقتصادي و سياسي و فرهنگي و دوري از احساسات‌گرايي و ... تشويق كنيم. باشد كه دوباره قوممان كه هميشه سربلند بوده، سربلندتر ببينيم، اما ضعف‌هايمان را پذيرا باشيم!

دي و بهمن ماه 1392 خورشيدي/ كرج

پی نوشت:

1-  بنده شاهد بودم استاد تاريخي، در يكي از دانشگاه‌هاي تاريخِ نزديك به بختياري، دانشجويان را تشويق به نگارش پايان‌نامه‌هايي دربارۀ تاريخ بختياري مي‌كرد، در صورتي كه خود بختياري نبود. اما يكي از بهترين تأليف‌هاي معاصر را دربارۀ بختیاری دارد. (جناب دكتر ابطحي. مؤلف كتاب ارزشمند بختياري و نفت )

2-. سرورانم: آنادر ساعدي و آمحمود كرم پور- پسر داراب خان، پدر همسر دوّم علیمردان خان (بی عروس)- . كه شرح اين پژوهش، خود كتابي است. زیرا ماجرا در منطقۀ چهار لنگ نشین اتفاق افتاده است ومن چون اهل منطقه بودم، شانس بیشتری از آقای علیزاده، برای نزدیک شدن به واقعه را داشتم.

 

نویسنده: آزادمردان بختیاری




تاریخ: یکشنبه 03 فروردین 1393
ارسال توسط andika

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران