پایگاه فرهنگی شهرستان اندیکا
پایگاه اطلاع رسانی اندیکا


 

رهبر امام

         رهبر ما آن طفل سیزده ساله ای است   که ارزشش از صد ها قلم و زبان بالاتر است (امام خمینی)

 جا دارد از بسیاری مسئولین جمهوری اسلامی سوال شود آیا می دانید  شهید بهنام محمدی راد نوجوان سیزده ساله مسجد سلیمانی اولین شهید نوجوان جنگ تحمیلی ایران و عراق است. با توجه  اسناد و مدارک انکار نا پذیر موجود آیا میدانید شهید بهنام محمدی  ده روز قبل از شهیدحسین فهمیده به شهادت رسیداست؟ سوال دیگر اینکه  آیا وقت آن نرسیده است استانداری خوزستان  تندیس  این سردار کوچک  را در میدان چهار شیر به نمایش بگذارد.

تاریخ شهادنت بهنام محمدی 28/7/1359

سنگ تاریخ شهادت حسین فهمیده مزار شهید محمد حسین فهمیده8/8/1359

ضمنا  روزنامه کیهان که به تاریخ ۸ / ۸ / ۵۹  خبر شهادت  محمد حسین فهمیده و ۲۴ تن دیگر را ( که در آن روز به تهران انتقال یافته ) چاپ نموده است مشخص میشود که شهادت حسین فهمیده حداقل  10 روز  بعد از شهادت شهید بهنام محمدی بوده است . 

 

 خرمشهر مدیون اوست، ولی گمنام ماند...

شهید”بهنام محمدی” سردار کوچک ایل بختیاری و از طایفه غیور« مدملیل»  در بهمن ماه سال ‪۱۳۴۵در شهر مسجد سلیمان به دنیاآمد، از همان دوران کودکی با سختی‌ها و دشواری‌های زندگی آشنا شد و موجب شد تا برای مبارزات عالی و ارزشمند در عرصه ی زندگی آمادگی بیشتر به دست آورد.

به رغم همه‌ی سختی‌ها با کار، فعالیت و حرفه آموزی انس یافت و کارهایی چون خیاطی، تعمیر ماشین و تعمیر رادیو و تلویزیون را فرا گرفت، بهنام پس از انقلاب درتعمیرگاه سپاه‌پاسداران به عنوان شاگرد مکانیک مشغول به همکاری شد.

دردوران دفاع مقدس و هجوم دشمنان به خرمشهر راه مبارزه با متجاوزان را در پیش گرفت،اوبا همان جسم کوچک اما روح بزرگ و دل دریایی‌اش به قلب دشمن می‌زد و باوجود مخالفت فرماندهان، خود رابه صف اول نبرد می‌رساند تا از شهر و دیار خود دفاع کند.

چندین بارنیزبه اسارت دشمن درآمد اما هربار با توسل به شیوه‌ای از دست آنان گریخت و باز به نبرد و دفاع پرداخت.

بهنام بااستفاده ازتوان و جسارت خود توانست اطلاعات ارزشمندی از موقعیت دشمن را به دست آورده و در اختیار فرماندهان جنگ قرار می‌داد، در یکی از مصاحبه‌هایش از پدر و مادرها خواسته بود که بچه‌های خود را اهل مبارزه و جنگ و جهاد بار آورند.

بهنام، به بچه‌ها اینگونه سفارش کرده بود: از بچه‌ها می‌خواهم که نگذارند امام تنها بماند و خدای ناکرده احساس تنهایی بکند و در هر کاری خدا را فراموش نکنند و به خدا توکل کنند.
آن مبارز شجاع و پرتلاش همچنین کار رساندن مهمات به سایر رزمندگان اسلام را نیز انجام می‌داد و گاه آنقدر نارنجک و فشنگ به بند حمایل و فانسقه خود آویزان می‌کرد که به سختی این سو وآن سو می‌رفت، حضورش به دیگر رزمندگان روحیه می‌داد و تلاش بی‌امان و بی‌وقفه‌اش عرصه را بردشمن تنگ می کرد.
بهنام محمدی نوجوان ‪ ۱۳ساله مقیم خرمشهر  در نخستین سال جنگ تحمیلی عاقبت بر اثراصابت ترکش خمپاره در خرمشهر به شهادت رسید.
مادر بهنام در بیان خاطره‌ای ازاین شهید آورده‌است: ” هنگام شروع جنگ تحمیلی بهنام ‪ ۱۳سال و هشت ماه داشت، نخستین فرزندم بود، او در ‪ ۱۲سالگی به من می‌گفت “می خواهم طوری باشم که در آینده سراسر ایران مرا به خوبی یاد کنند و به قهرمان ملی باشم”.
مادر دلم می‌خواهد بروم پیش امام حسین(ع) و بدانم که چگونه شهید شده” ” بهنام آرزوی شهادت در دلش شعله ور بود، او به من کاغذی نشان داد که درباره غسل شهادت در آن نوشته بود و گفت: مامان مرا غسل شهادت بده زیرا می خواهم شهید شوم، تو هم از خرمشهر برو، اینجا نمان می‌ترسم عراقی ها تو را ببرند، مادر اگر شهید بشوم برایم گریه می‌کنی؟
 آن مبارز شجاع و پرتلاش همچنین کار رساندن مهمات به سایر رزمندگان اسلام را نیز انجام می‌داد و گاه آنقدر نارنجک و فشنگ به بند حمایل و فانسقه خود آویزان می‌کرد که به سختی این سو وآن سو می‌رفت، حضورش به دیگر رزمندگان روحیه می‌داد و تلاش بی‌امان و بی‌وقفه‌اش عرصه را بردشمن تنگ می کرد.

   

بهنام از دست خانواده فرار کرد و به خرمشهر برگشت!

خاطره ای از محمدرحمان نظام اسلامی

 

صالحی پیراهن را از تن درمی‌آورد و با سینه‌ای لخت و ستبر به دل دشمن می‌زد و وقتی دیرتر از همه به پایگاه برمی‌گشت، فکر می‌کردیم شهید شده است. یک روز جلوی مسجد اصفهانی‌ها بهنام محمدی را دیدم که سرنیزه‌ای در دست داشت و با خشم، آسفالت را می‌کند. علت را پرسیدم، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت: «مگر خبر نداری کاکا؟ بچه‌ها می‌گویند «صالی» را کشته‌اند. با همین سرنیزه از عراقی‌ها انتقامش را می‌گیرم ... من و «صالی» با هم خیلی رفیق بودیم? منو خیلی دوست داشت ...»او را دلداری دادم و گفتم: «انشاءالله این خبر دروغ است. صالی برمی‌گردد».
آن روزها میدان راه‌آهن، کربلا بود. در آن جنگ و گریز چهل روزه بچه‌ها دست خالی فقط با کوکتل مولوتف مقابل تانک‌ها ایستاده بودند و بر سر هر کوی و برزن مثل برگ خزان به زمین می‌افتادند.
بهنام محمدی سیزده سال بیش نداشت  با برادر بزرگش « داریوش» در خرمشهر همکلاسی جلسات قرآنی بودیم. بهنام آرام و قرار نداشت? خوب به یاد دارم که وقتی بهنام را به اتفاق خانواده به اهواز فرستادند تا زیر آتش نباشند? بهنام از دست خانواده فرار کرد و به خرمشهر برگشت و به جمع پچه‌ها پیوست!
آن روزها هیچ‌کس فکر نمی‌کرد که عراق بتواند شهر را تصرف کند‏‏‏‏‏‏‏‏، اکثر خانواده‌ها ماندند و دفاع کردند. از جمله عموی من بود که حاضر نشد شهر را ترک کند و یک قلم جنس از مغازه‌اش خارج کند.
یک بار خمپاره‌ای جلوی منزلش منفجر شد و یک خرمشهری را به شکل دردناکی شهید کرد به طوری که تکه‌های بدنش به خانه‌های اطراف پرتاب شد. به او گفتند: مگر تکه‌های بدن همشهری‌ات را بر در و دیوار نمی‌بینی؟! زن و بچه‌ات چه گناهی کرده‌اند؟ آنها را از شهر خارج کن.
روزها می‌گذشت‏، گل‌های خرمشهر یکی پس از دیگری پیش چشمان ما پرپر می‌شدند. یک روز دوستی مجروح شد و برای معالجه‌اش به تهران آمدم، از پله‌های بیمارستان مصطفی خمینی‏ در که بالا می‌رفتم‏ در طبقه دوم دیدن یک عکس مرا متوقف کرد و قدرت بالا رفتن را از من گرفت!

   روایتی از علاقه شهید «بهنام محمدی» به سردار خرمشهر

نصرت مظفری‌نیا  در خصوص میزان آشنایی و علاقه شهید نوجوان بهنام محمدی به شهید محمد جهان‌آرا  اظهار داشت: پس از تجاوز عراق به ایران، بهنام که بچه زرنگ و باهوشی بود با شهید «محمد جهان‌آرا» همکاری می‌کرد؛ به طوری که خبرهایی را از وضعیت نیروهای عراق برای رزمنده‌ها می‌آورد.
وی ادامه داد: بنده تا 20 روز بعد از حمله عراق در خرمشهر بودم؛ عراقی‌ها خانه و زندگی‌ ما را غارت کردند؛ بعد از 20 روز که در خرمشهر بودیم، رزمنده‌ها به ما گفتند باید از شهر برویم چون امکان اشغال آن وجود دارد؛ در این گیرودار بهنام داشت به طرف ما می‌آمد، اسلحه روی دوشش بود؛ چون جثه کوچکی داشت، اسلحه روی زمین کشیده می‌شد؛ به او گفتم «بهنام تو بچه‌ای و نمی‌توانی بجنگی، بیا باهم از شهر برویم».
مظفری‌نیا گفت: هنوز هم متحیرم، بهنام 13 ساله بود اما غیرت یک مرد 30 ساله از برق چشم‌هایش پیدا بود؛ گفت «اگر من نجنگم عراقی‌ها خواهرها و برادرهای ما را می‌برند» به او گفتم «مادر! قربانت بروم، بیا از اینجا برویم» او فریاد می‌زد «مادر من نمی‌آیم، من می‌خواهم غلام امام حسین (ع) باشم، او را دوست دارم، می‌خواهم برایش سفره پهن کنم، تو از شهر برو بیرون، تو را به خدا برو».مادر شهید «بهنام محمدی» گفت: بهنام بر این اعتقاد داشت که مادرها نباید بچه‌هایشان را لوس تربیت نکنند و باید آنها را مرد جنگ بار بیاورند؛ دوستان شهید محمدی می‌گفتند «وقتی عراقی‌ها زنان و مردان را به اسارت می‌بردند، بهنام از شدت ناراحتی زمین را می‌کند و می‌گفت خدایا کمک کن تا همه دشمنان را به رگبار ببندم»

وی بیان کرد: بهنام یک ماه پابرهنه جنگید، یک عراقی‌ را به هلاکت رساند؛ او یکبار برای بررسی منطقه، بالای نخلی رفته بود که صورتش خراش برداشت؛ این نوجوان 13 ساله دو تانک عراقی را منفجر کرد و سپس در 28 مهر ماه، در نزدیکی فروشگاه فرهنگیان در خیابان آرش خرمشهر با اصابت ترکش به شهادت رسید.
مظفری‌نیا یادآور شد: شب قبل از شهادت بهنام، در خواب مرد قد بلندی را دیدم که لباس مشکی به تن و شال سبز داشت و سوار بر اسب بود؛ او بهنام را صدا زد و سوار اسب‌اش کرد؛ خیلی فریاد زدم «بهنام کجا می‌روی؟» آن مرد گفت «منم، حسین»؛ او بهنام را با خود برد؛ پسرم مدت‌ها مفقود بود، خوشا به حال بهنام که خیلی زیبا رفت.
وی خاطرنشان کرد: شهید «محمد جهان‌آرا» هم بهنام را بسیار دوست داشت و می‌گفت «اطلاعاتی که از وضعیت عراقی‌ها می‌خواهیم، بهنام برای من می‌آورد»؛ تا زمانی که بهنام زنده بود؛ بهنام هم عاشق شهید جهان‌آرا بود و می‌گفت «جهان‌آرا دایی من است و به من گفته برو غسل شهادت بکن»  شاد باشید.




تاریخ: یکشنبه 06 مرداد 1392
ارسال توسط andika

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران